سایت تخصصی گیاهان دارویی.بزرگترین مرجع گیاهان دارویی. درمان ساده بیماریها با گیاهان دارویی.خواص میوه ها.خواص سبزی ها .داروهای گیاهی.اطلاعات دارویی.درمان لاغری.درمان چاقی.بیماریهای شایع.اخبار سلامت.اخبار پزشکی.تریاژ.
تندرستی را در طبیعت جستجو کنید 
قالب وبلاگ
نویسندگان
ابر برچسب ها
<>

 

  حکایت پیدایش خربزه و هندوانه   

 

www.mihansalamat.com  |کانون سلامتی ایرانیان|


 
انوشیروان زنجیری جلوی قصرش آویزان کرده بود و نگهبانی هم برای آن

 

گذاشته بود تا هرکس که به او ظلم شده بود و یا مشکلی داشت، آن زنجیر

 

 را به صدا درآورد.

 

 یک روز نگهبان زنجیر می بیند ماری می آید و دور زنجیر چنبره می زند.

 

خبر به انوشیروان می برند و انوشیروان دستور می دهد در شهر جار بکشند

 

 که نجار با اره اش، بنا با تیشه اش، بزاز با قیچی اش، بقال با ترازویش، آهنگر

 

 با کوره اش، نعلبند با چکشش، در میدان جمع شوند.

 

 

همه آمدند و مار هم آمد و از کنار همه گذشت تا اینکه به نجار رسید. جلوی

 

 نجار ایستاد. انوشیروان رو به نجار کرد و گفت: ای نجار. تو به فرمان مار برو،

 

اگر این مار آسیبی به تو برساند، اولاد به اولاد، من همه شان را از مال دنیا

 

 بی نیاز می کنم.

 

 اگر هم رفتی و برگشتی که انعام بزرگی پیش من داری. نجار قبول کرد و مار

 

 به او اشاره کرد که اره ات را بردار. مار رفت و نجار به دنبالش، تا اینکه به

 

 غاری رسیدند.

 

نجار دید آنقدر مار در اینجا جمع شده که جای سوزن انداختن هم نیست. مار

 

 رفت نزدیک شاه مارها که بالاتر از همه نشسته بود و دو تا شاخ از دهانش

 

 بیرون زده بود. نجار دید شاه مارها از قرار گوزنی را بلعیده، اما شاخ های

 

 گوزن در دهان مار مانده و نزدیک است که شاه مارها را خفه کند.

 

 نجار اره اش را برداشت و شاخ های گوزن را اره کرد و شاه مارها را نجات

 

 داد. موقع برگشتن، شاه مارها به نجار تحفه ای داد.

 

 نجار نگاه کرد و دید دو تا دانه عجیب، در دستمال پیچیده شده. دستمال را

 

 برداشت و آمد. به دربار انوشیروان که رسید، حال و حکایت را تعریف کرد و

 

 دانه ها را به انوشیروان داد.

 

انوشیروان، بعد وزیر، بعد وکیل به دانه ها نگاه کردند و نشناختند. وزیر گفت:

 

 پادشاه به سلامت باد. این هر چه باشد، خوردنی نیست، شاید کاشتنی

 

 باشد. اینها را بکاریم تا ببینم چه می شود.

 

انوشیروان قبول کرد و دانه ها را به باغبان ها داد و دستور داد دانه ها را

 

 کاشتند. مدتی گذشت و دانه ها سبز شدند. باغبان ها مراقبتشان کردند تا

 

 یکیشان گل داد و به بار نشست. باغبان ها خبر به انوشیروان بردند.

 

 انوشیروان با وزیر و وزرا جمع شدند که حالا چه کار کنیم؟ وزیر دوباره درآمد:

 

 پادشاه به سلامت باد.

 

شاید اصلا خوردنی نباشد. دستور بدهید خر و بزی بیاورند و هر روز از این

 

 میوه به آنها بدهند، اگر نمردند که خوردنی است. خری و بزی آوردند و چند

 

 روزی از این میوه به آنها دادند و دیدند هر روز پروارتر می شوند.

 

 اسمش را گذاشتند خربزه و خودشان هم خوردند و دیدند طعم و مزه اش

 

خوب است. بعد از آن، دانه دوم بار داد. گشتند و یک هندی پیدا کردند که زنده

 

 بودن و مردنش فرقی نمی کرد. آن را هم دادند او خورد و آب از لب و لوچه

 

 اش راه افتاد و باز هم خواست. اسم آن را هم گذاشتند هندوانه.


 




طبقه بندی: مطالب جالب و خواندنی،
برچسب ها: حکایت پیدایش خربزه و هندوانه، حکایت پیدایش خربزه، حکایت پیدایش هندوانه، انوشیروان، باغبان، شاه انوشیروان، خربزه، هندوانه، خربزه هندوانه، خواص میوه، خواص میوهها، خواص میوه ها، خواص سبزی، خواص سبزی ها، خواص سبزیها، فواید میوه، فواید میوه ها، فواید سبزی، فواید سبزیها، فواید سبزی ها، فواید سبزیجات، خواص سبزیجات، فواید میوهها، گیاهان دارویی،
[ جمعه 1 مرداد 1389 ] [ 01:55 ] [ حمید بابوسن ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
موضوعات
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic